تبليغاتX
یاغی..............محسن نامجو

اجرای محسن نامجو در جشنواره هات اسپات هلند

مثل آب دهان مرده رقيق

عشق همیشه در مراجعه است ؛ محسن نامجو . { دانلود }

کلي گويي آفت شعر است
حرف مفت آفت ذهن است
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن ياغي ستاره مي چيند
فاق کوتاه آفت لگن است
آفت جنگ نو گلنگدن است
آفت مزرعه سه تن ملخ است
آفت عشق وصل يا بوسه

مرده ي يک شبه چو نمره ي بيست
ثلث اول که هيچش ارزش نيست
مرده ي قرن را چنين بنگر
همچو تجديد ناب شهريور
خنده سر داده رند و بازيگوش
بگذار اين رفوزگي هم روش
ذهن شاگرد خنگ فاجعه است
خنگ شاگرد در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است

بعد صد ها هزار سال از خاک
چه مهم است پاک يا ناپاک
چه مهم است سبک اسپيس راک
چه مهم است پول يا بي پول
چه مهم است ماله يا شاغول
آفت ذهن همنشين بد است
خواه بنشسته روي مبل سياه
خواه در قاب تلويزيون پيدا
خواه استاده به آسمان چون ماه
حرف صد تا يه غاز تا ابد است

عشق اول فقط يه خاطره است
عشق بعدي هماره فاجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است

آفت حافظه باکتري دقيق
مثل آب دهان مرده رقيق
خاطره خود کلانتر جان است
بر سرت بشکند هوار شود
مثل زندان ژان والژان است
حافظه نفس را بدراند
صد گيگا بايت را بپراند
نان روز از براي سکس شب است
نان شب هم براي عاشق مست
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است

بعد از اين صد کتاب شعر هم روش
حرف اسکندر و تزار هم توش
همه آيند و باز باز روند
زنده بودن که خود منازعه است
عشق هميشه در مراجعه است

.............................................................................

اجرای محسن نامجو در جشنواره ی هات اسپات هلند .


+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:34 توسط hamed |

یادداشتی از نامجو magnify
در کمتر از سه چهار ماه اتفاق افتاد . ترکش‌هاي انفجار پديده‌اي به نام محسن نامجو با شعاع گسترده‌اي پخش شد و خيلي ها را به تولد يک ستاره متفاوت ، دانا و پر نور اميد وار کرد؛ يک ستاره مولف. کسي که به نظر مي رسيد جرقه نباشد و سخت اميدواريم که نباشد.

از نامجو خواستيم که برايمان يک يادداشت بنويسد و او ، اولين يادداشتش در رسانه‌هاي مکتوب را به هم‌ميهن هديه کرد.

1- بهمن 85 در سفر هلند، سري به كنسرواتوار روتردام زدم تا از شرايط پذيرش دانشجو سوال كنم. منشي هلندي كه فرم مربوطه را پر مي‌كرد، وقتي نامم را پرسيد چشم‌هايش گرد شد. لحظاتي مرا تنها گذاشت. بعد از دقايقي برگشت و مرا پيش رئيس آموزش كنسرواتوار در طبقه سوم برد.‌ آن خانم بلافاصله با ديدن من، دو كلمه را با هيجان به زبان آورد: «محسن نامجو، ترنج.» بعد از ترجمه حرف‌هاي او، توسط دوستم رضا، فهميدم كه تقريبا تمام ايرانيان ساكن روتردام آلبوم «ترنج» را شنيده‌اند و براي يكديگر از جمله اين خانم هلندي كپي كرده‌اند.

2- چند ماه پيش، در يك صبح جمعه زمستاني بعد از دو شبانه‌روز كار مداوم در استوديو، با ظاهري خسته و ژوليده كه به هر كسي مي‌مانست جز موزيسين، راهي منزل بودم. به محض نشستن در تاكسي صداي قطعه ترنج را شنيدم. دقت كه كردم، ديدم جوانكي با ظاهري بسيار آراسته و موقر در حال شنيدن موسيقي از طريق هدفون است و صداي ترنج از mp3 پخش مي‌شود. نمي‌توانم احساس آن لحظه‌ام را دقيقا بيان كنم. احساسي كه در دوسه سال اخير يكسره با من بوده است.

در حالتي ميان غلبه پرهيجان و عدم آن، دستي به شانه طرف زدم و پرسيدم نام قطعه‌اي كه مي‌شنود چيست و از آن كيست. شايد فقط به اين خاطر سوال مي‌كردم كه با شنيدن اسم خودم توسط او، از اين بابت كه نامم دزديده نشده باشد، خيالم راحت شود. طرف با توجه به ظاهر ژوليده من با اكراه هدفون را از گوشش درآورد و رو به من گفت كه چه مي‌گويم. پرسيدم: آقا ببخشيد اسم اين خواننده را مي‌خواستم بدانم. با اكراه بيشتر جواب داد كه محسن نامجو و خيلي سريع از ادامه گفت‌وگو سر باز زد. البته حق هم داشت، چون ظاهر آدمي كه از او سوال كرده بود، هيچ‌گاه نمي‌توانست از سطح مخاطب موسيقي كوچه بازاري بالاتر باشد و آن جوان به‌عنوان مخاطب موسيقي خاص نمي‌خواست وقتش را به صحبت با هر كس و ناكسي تلف كند، حتي اگر آن كس و ناكس خود خواننده باشد.

3- از وقتي كه ضبط دو آلبوم «جبر جغرافيايي» و «ترنج» تمام شد با خودم عهد كرده بودم كه تا روشن‌شدن مساله مجوز، به هيچ عنوان قطعات را در اختيار كسي نگذارم و در اين سختگيري حتي مادرم را مستثني نكردم. دوسال تمام پيرزن به‌خاطر دوري‌اش از من و براي رفع دلتنگي‌هايش تقاضاي در اختيار داشتن اين قطعات را مي‌كرد و من خام‌دستانه او را به صبر دعوت مي‌كردم. غافل از اينكه در اين مدت كسي كه اين دو آلبوم را نشنيده بود، خواجه حافظ شيرازي بود.

نوروز امسال گند كار حسابي درآمد و ديگر آبرويي از من پيش مادرم باقي نماند. به اين ترتيب كه هنگام صحبت تلفني به بهانه تبريكات عيد به من خبر داد كه همسايه ديوار به ديوارش در مشهد آلبوم ترنج را با صداي بلند گوش مي‌كند. پيرزن از من پرسيد: مادرجان هنوز هم خيال مي‌كني كارهايت پخش نشده و هنوز فكر مي‌كني وقتش نشده تا مادرت هم نسخه‌اي از آنها را داشته باشد؟

4- در نشريه نسيم ويژه نوروز 86 همزمان با همشهري جوان و يكي، دو نشريه ديگر مصاحبه يا مطالبي درباره اين حقير چاپ شده بود. مطلب نشريه مذكور با يك نظرخواهي از اهالي موسيقي همراه بود مبني بر اين كه بهترين قطعه يا شعر يا آلبوم يا خواننده سال 85 را از ديد خود انتخاب كنيد. گويا حدود 60 درصد انتخاب‌ها شامل حال من مي‌شد، اما نكته مهم اين نبود. آنچه توجه مرا جلب كرد جمله‌اي بود كه در توضيح بالاي صفحه نظرخواهي آمده بود.

جمله‌اي با اين مضمون كه طبق اين نظرخواهي مي‌توان بنيامين را پديده شش‌ماه اول 85 و نامجو را پديده شش‌ماه دوم دانست، اما جالب است كه از اين پديده شش‌ماه دوم تاكنون هيچ اثري به‌طور رسمي يا مجوزدار و حتي با كيفيت ضبط استاندارد در اختيار مخاطبان قرار نگرفته است. اين موضوع برايم شديدا غمگين‌كننده بود. احساس آدمي را در نظر بگيريد كه دارايي‌هايش، چه مادي و چه معنوي، به غارت رفته است.

آدمي كه شاهد است حاصل سال‌ها دريافت، غم، شادي، تحقيق، مشاهده و مطالعه‌اش به راحتي در دسترس همگان است، بدون آنكه بداند عامل اين چپاول چه كسي بوده است. چپاولي كه اگر چند ماه ديرتر اتفاق مي‌افتاد، لااقل كالايش از كيفيت بهتر و مطلوب‌تري برخوردار بود. باور كنيد حتي اگر حاصل اين ارزشيابي، دستيابي به بزرگ‌ترين جوايز مادي و معنوي باشد، باز هم اين يغما را براي آدم توجيه نمي‌كند.

در تمام آن لحظاتي كه شاهد شناخته‌شدن‌ام بين اقشار مختلف بودم، هميشه اين احساس دوگانه غم و شادي با من همراه بود. شادي از اينكه بالاخره حاصل كار من هم شنيده شد و غم به‌خاطر اينكه «پس حق و حقوق من چه مي‌شود؟ و آن را از چه كسي بايد گرفت؟» در اين ميان شاهد لطف‌هاي زيادي هم از راه‌هاي مختلف بوده‌ام. مثلا در مكان‌هايي از جمله چند گالري نقاشي بعضي از حلقه‌هاي دوستانه در ازاي كپي سي‌دي مبالغي را جمع كرده بودند تا در اختيار من قرار دهند. يا شاهد اين بودم كه بارها و بارها مخاطبانم آنها كه سي‌دي‌ها را مجاني به‌دست آورده بودند، اين قول را به من دادند كه به محض به بازار آمدن اولين سي‌دي خود آنها جزو اولين خريداران باشند.

5- چند هفته پيش، با يكي از دوستان در كافه موزه سينما به قصد رفع خستگي و چاق‌كردن نفسي نشسته بودم. خانم جواني پيش من آمد، آشنايي داد و با خوشحالي يك سي‌دي نشانم داد. با تعجب بيشتر پرسيدم كه آن سي‌دي چيست؟ مجموعه‌اي كامل بود از تمام كارهاي پخش شده به اضافه فيلم مستندي كه سامان سالور درباره من ساخته بود. با تعجب پرسيدم كه آن سي‌دي را از كجا تهيه كرده؟ كاملا سرخوشانه گفت كه از سي‌دي‌فروشي كنار كافه خريده است. با شنيدن كلمه خريد، ديگر احساسم حس توأمان غم و شادي نبود

. چيزي بود ميان خشم و تعجب. بديهي بود كه آن خانم و بسياري ديگر از خريداران مثل او گمان مي‌كردند كه من در جريان چنين معاملاتي هستم و حتي از آن نفع مي‌برم. با اصرار دوستم به سي‌دي فروشي رفتيم. از اينجا به بعد ماجرا را بهتر بود كه مي‌ديديد تا بخواهيد از طريق اين متن پيگيري كنيد. كم‌كم بحثي بي‌سرانجام آغاز و تبديل به بلبشويي بي‌فرجام و فضاحتي پايان‌ناپذير شد.

باتلاقي كه موضوعش من بودم، اما بيشتر از هر كسي خطر فرورفتن و غرق‌شدن در دور و بر خود من مي‌چرخيد. سوال ما اين بود كه چرا قطعه‌ها را مي‌فروشيد و اصلا از كجا مي‌آوريد و مرد فروشنده، در عرض پنج دقيقه في‌البداهه 10 الي 12 روايت براي ما ساخت كه در كمتر از چند ثانيه يكي پس از ديگري دروغ از آب آمد. تا اينكه بعد از خلع سلاح‌شدن در برابر نگاه پرسان و عصباني ما شمشيرهاي ديگري را از رو بست.

يكي اينكه ما تجارت مي‌كنيم و قوانين خودمان را داريم، حرفي كه بيان صريح‌تر آن اين است كه آقاي مولف! هر كس مي‌خواهي باش ما قطعه‌هايت را مي‌فروشيم، پولش را هم به جيب مي‌زنيم و هيچ كاري هم نمي‌تواني بكني. يكي ديگر از شمشيرها اين بود كه آقاي فلاني! ما از انبوه دوستداران تو هستيم و با موسيقي تو زندگي‌ها كرده‌ايم. برداشت ما براساس موسيقي‌ات از شخصت تو اين بود كه رهاتر از آن هستي كه در بند منافع مادي باشي و يكي هم اينكه، اصلا مقصر خودت هستي. بايد حواست را جمع مي‌كردي تا قطعه‌هايت پخش نشود و تازه بايد از خدايت هم باشد كه ما داريم معرفي‌ات مي‌كنيم و برايت مخاطب پيدا مي‌كنيم.

حالا شما خودتان را جاي من بگذاريد. بايد از سنگ باشي كه سرت را به ديوار نكوبي. وقتي از تو مي‌خواهند وارسته باشي و در مقابل سرقت دارايي‌ات حرفي نزني و راهت را بكشي و بروي، وقتي مي‌گويند دستت به جايي بند نيست، هر كاري مي‌خواهي بكن و تازه مولفان باسابقه‌تر و معتبرتر از تو هم در برابر اتفاق‌هاي مشابه نتوانسته‌اند كاري كنند.


6- شايد باور نكنيد ولي من مالباخته در اوج عصبانيت و آزردگي براي آن سي‌دي‌فروش حق قايل بودم. به‌جاي صفت‌هايي چون دزد يا پررو، ترجيح مي‌دهم از كلمه «عجيب» براي توصيف چنين آدم‌هايي استفاده كنم. آن سي‌دي‌فروش عجيب بود، چون ما در وضعيت عجيبي به سر مي‌بريم كه نه‌تنها فضاي فرهنگ و هنر بلكه تمام شوون زندگي‌مان را در بر گرفته است.

ما در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه در آن خيره‌شدن عادي دو شهروند به يكديگر به راحتي مي‌تواند به دعوا و منازعه منجر شود. ما به ديگري به‌عنوان دشمن نگاه مي‌كنيم. مشكل هر كس، مشكل خودش است و حتي اگر چيزي يا كسي را دوست داشته‌ باشيم يك آن به مسووليت‌مان در قبال او فكر نمي‌كنيم. بعد از ملاقات با آن سي‌دي‌فروش، ملاقاتي با بعضي از اهالي فرهنگ، چند ناشر موسيقي و... داشتم و چيزهايي دستگيرم شد كه وظيفه انساني خود دانستم شخصا بازگردم و در فرصتي مغتنم از آن سي‌دي‌فروش عذرخواهي كنم.

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:49 توسط hamed |

اگر قرار است بخنديم
به من هم بخند!
سه سال پيش، لابه لاي كارهاي متنوعي كه تحت عنوان مجموعه موسيقي زيرزميني دست به دست مي گشت، قطعه بگو بگو با يك بار شنيدن، تفاوتش را با ساير قطعه ها نشان مي داد. بعدتر در فيلم مستندي كه درباره همين نوع موسيقي ساخته شد، جواني با چهره خراساني درباره خودش و حال و هواي كارهايش حرف زد. تقريبا از اوايل زمستان امسال، كم كم با رشدي تصاعدي روي هارد يا mp3 پليرهاي خيلي ها قطعه هايي را مي شد شنيد كه ملغمه اي از آواز و موسيقي سنتي و ريتم ها و سبك هاي راك، سنتي، جاز، محلي، بلوز، خالتور و... بود و در عين حال هيچ كدام از آن ها نبود. در جشنواره فيلم فجر، آن هايي كه فيلم تهران انار ندارد را ديدند، برايشان ترانه جبر جغرافيايي و خواننده اش كه در تيتراژ پايان فيلم آمده بود، آشنا بود. كمي قبل تر هم خبر سفر محسن نامجو و رضا عابديني به هلند، براي شركت در جشنواره هنري هات اسپات در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ها چاپ شد. درست دو هفته تا آغاز سي و يك سالگي نامجو مانده بود كه در خانه يكي از رفقايش سراغش رفتيم. محسن نامجو كه خوشحال از مجوز گرفتن ترنج بود، كارهايي كه نشنيده بوديم را برايمان گذاشت و در حالي كه نگران سرد شدن چايي مان بود، درباره موسيقي و كارهايش حرف زد. نامجو متولد تربت جام و بزرگ شده مشهد است، كار موسيقي را از دوازده سالگي با آواز و سولفژ و نت خواني شروع كرده، استاد رديفش فريدون ناصرپور بوده، سال۷۳ در دانشگاه هنر، رشته تئاتر قبول مي شود و يك سال بعد در دانشگاه تهران به رشته موسيقي مي رود. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصي انتخاب كرده و هارموني، فرم و آناليز و كنترپوان را پيش استاداني چون خسرو مولا نا، آذين موحد و عليرضا مشايخي ياد مي گيرد و بعد از دو سال از دانشگاه انصراف مي دهد.

آقاي نامجو چرا از دانشگاه انصراف داديد؟
وقتي رفتم دانشگاه، مي خواستم تغييراتي توي موسيقي ايراني انجام بدهم، اما آن جا اساسا به آهنگسازي يا حتي به گروه نوازي اعتقاد نداشتند. حتي يك گروه هم توي دانشكده تشكيل نمي شد يا اجازه اش را به دانشجوها نمي دادند. معتقد بودند كه دانشجو بايد تلمذ كند و رابطه دانشجو و استاد، مريد و مرادي باشد. به خصوص داريوش طلايي و مجيد كياني روي اين نظر تاكيد داشتند. آن ها مي گفتند موسيقي ايراني، بداهه نوازي خلاقه براي خود رديف است. مي گفتند دونوازي است. گروه اصلا وجود نداشت و طبيعي بود اين با سليقه من جور درنمي آمد.


بعدش رفتيد سربازي؟
نه، يك مدتي دستيار استاد محمدرضا درويشي بودم. توي يكي دو تا فيلم، مثل تخته سياه سميرا مخملباف، نوازندگي كردم و يك تكه هايي خواندم. تازه وارد دنياي حرفه اي شده بودم. سال 79 بود كه رفتم سربازي. آن جا دوره استراحت ذهني من بود و با موسيقي راك و بلوز آشنا شدم.


رفقاي سربازي؟ قبلا هم باهاشان آشنا بوديد؟
نه، توي خدمت آشنا شديم، يعني همشهري هام بودند. بعد از خدمت كه برگشتم، با هم بوديم. يك گروه راك تشكيل داديم به اسم گروه ماد . كنسرت داديم و كلا وارد تجربه كاري شديم.


يعني اين اتفاق توي دانشگاه نيفتاد و توي سربازي افتاد؟
دقيقا. دانشجوهاي موسيقي خيلي پرت اند و خيلي در اين مورد بي سوادند. مثلا طرف چهار تا ساز مي زند ولي تابه حال يك قطعه از اريك كلاپتون نشنيده.


جنس تجربه هاي گروهتان چه جوري بود؟
يكي از تجربه هايي كه با دوستم عبدي بهروان فر - كه گيتاريست ترنج و چند قطعه ديگر است - داشتيم، اين بود كه من سه تارم را پيك آپ به اش وصل كردم و زدم. ساعت ها با عبدي ساز مي زديم؛ او گيتار، من سه تار. بعد از سه چهار ساعت مي ديديم كه او دارد با گيتار، سبك خراساني مي زند و من با سه تار بلوز مي زنم. اين جابه جايي عملا اتفاق افتاد.كم كم به اين نتيجه رسيديم كه گام موسيقي خراساني، قوچاني يا قشقايي يا تركمني با گام بلوز عين هم هستند. كافي است از دو، رِ، مي، فا، رِ را حذف كني تا بشود بلوز. اين مقوله اي بود كه به ذهن هر كسي مي توانست برسد. اين همه دارند سه تار مي زنند ولي كسي اين را نفهميده بود.


تلفيقي بودن كارها صرفا به خاطر اين تجربه بود؟
من فكر مي كنم تلفيق، اپيدمي زمانه ما شده. يعني هر موزيسيني براي اين كه بتواند به روز باشد بايد تلفيق انجام بدهد. ولي در تلفيق نبايد فقط ابزار يا سازها تلفيق بشوند، مي شود با يك سه تار تك هم به اين نتيجه رسيد.


تجربه اي كه ما توي بحث تلفيق موسيقي آن طرفي با كلام اين طرفي داشتيم، تجربه گروه اوهام است. كار شما چه فرق هايي با كار آن گروه دارد؟
ببينيد، من براي اوهام احترام قائلم كه توانست اين تجربه را قبل از همه انجام بدهد، اما نكته اين جاست كه خواننده هاي اين گروه يا گروه هاي مشابه، تسلط كافي به موسيقي ايراني ندارند. آن ها خيلي جلوتر از زمان خودشان بودند و ايده هاي خوبي داشتند. ولي آواز ايراني را بلد نبودند و نتوانستند كار را كامل انجام بدهند. من مديون دانستن آواز ايراني هستم.


اصلا تلفيق، اسم مناسبي است براي كاري كه مي كني؟ چون مثلا گروه آكسيوم آو چويس را هم مي شود گفت كار تلفيقي مي كنند.
يك جور ايرانيزه كردن كار است. ربع پرده ها را كه اضافه كني، كار ايراني مي شود.


يعني كارهايت ايراني هستند؟
مي خواهم ايراني فرض بشوند. يك بار اتفاقي با مدير برنامه هايم، آقاي فراستي را سوار كرديم. من جلو بودم و ايشان من را نمي ديد. ايشان يك مثالي زد از يك سي دي كه تازه گل كرده و گفت اين سي دي را كه شنيدم، به بهمن قبادي گفتم اين جوان، موسيقي خراساني را آورده، راك را هم آورده، ولي وقتي مي شنوم به ايراني بودنم افتخار مي كنم؛ چرا كه موسيقي ايراني توي پرچم او هست ولي راك زير آن قرار گرفته؛ كاري كه تو برعكس اش را انجام مي دهي.

محسن نامجو امسال به عنوان يكي از نمايندگان ايران به هلند رفت و در جشنواره هنري هات اسپات ساز زد و خواند

همين. سؤالي كه براي آدم پيش مي آيد، اين است كه كارهاي شما از جنس موسيقي سنتي است؟ ادامه موسيقي سنتي است؟ يا اين كه از دل موسيقي سنتي ما يكي دارد با موسيقي آن طرف ديالوگ برقرار مي كند؟
فكر مي كنم سومي باشد. من خودم دوست دارم اين طوري باشد.من اگر موسيقي سنتي و راك را برايم بگذارند، قطعا موسيقي سنتي را انتخاب مي كنم. كاري به وطن پرستي و اين حرف ها ندارم. به طور كلي سليقه من- با اين كه مارك نافلر را با تمام ياخته هايم حس مي كنم و درگيرم مي كند- كماكان موسيقي اي است كه مي تواند مو به تنم سيخ كند؛ يعني بيداد شجريان است. نمي توانم اين واقعيت را كتمان كنم كه به موسيقي ايراني خيلي وابسته ام ولي اين شيطنت را نمي توانم ازش دست بردارم؛ يعني هرطور كه بتوانم با اين موسيقي، شوخي و شيطنت مي كنم. نمي توانم موسيقي ايراني را دربست قبول كنم. موسيقي ايراني يك درياست كه ته اش پر از مرواريد است. ولي موزيسين هاي ما يا تنبل اند يا غواصان خوبي نيستند!

برخورد شما با شعر فارسي هم متفاوت است. در زمينه شعر چقدر كار كرده ايد؟
بعد از انصراف از دانشگاه، من متوجه مقوله شعر شدم. شعر زباني يا شعر تبييني كه رضا براهني بنيانگذارش بود. تحقيق كردم ديدم كه توي دهه 40 قبلا با اسم شعر ديگر يا شعر حجم، اين تجربيات انجام شده كه در دهه هفتاد با براهني گل كرد. با چندتايي از بچه هاي دهه هفتادي هم رفيق بودم و بقيه را هم دورادور مي شناختم. آن موقع متوجه شدم كه موسيقي ايراني اساسا ارتباطش با شعر فارسي چطور است.


به چه نتيجه هايي رسيديد؟
استفاده معمول، يك طرفه است. انگار در آواز سنتي ها قرار است معني شعر نقل شود. مثلا شجريان از حيث معنايي چيزي به مفهوم غزل حافظ اضافه نمي كند، صرفا تدوين مي كند و ارائه مي دهد. در اصل كسي كه از آواز شجريان لذت مي برد، دارد از غزل حافظ و معني اش لذت مي برد.

روي برخورد موسيقي سنتي ما با شعر نو هم حتما كار كرده ايد؟
آن روزها با محمدرضا درويشي مراوده داشتم. شاگردشان هم بودم. ايشان صادقانه اعتراف كرد كه تجربه اش روي شعر زمستان اخوان ثالث موفق نبوده. يا هوشنگ كامكار هم معتقد است كه تجربه اش روي شعر سهراب سپهري در مجموعه در گلستانه ، نتوانسته خوب ارتباط برقرار كند.

فكر مي كنيد چرا تجربه هاي موفقي نبودند؟
ببينيد، من متوجه دو نوع ارتباط شدم بين موسيقي و شعر ايراني؛ يكي ارتباط معنايي يا مضموني است و يكي ارتباط فرمال. به لحاظ معنايي، بين شعر نو و موسيقي سنتي نمي تواند ارتباطي شكل بگيرد. چون معني اي كه در شعر نو، بعد از شعر نيما وجود دارد، به زندگي انسان معاصر مربوط است و گوشه كرشمه و شور نمي تواند بيانش كند. يا مفاهيمي مثل آزادي و برابري كه شاملو توي شعرش آورده را نمي شود با دستگاه نوا ارائه داد. پس بايد بياييم به ارتباط ساختاري و فرمال فكر كنيم و بين هر سه نوع شعر كلاسيك، نو و زبان شناختي با موسيقي ايراني، ارتباط فرمال برقرار كنيم. همين دغدغه باعث شد من چند قطعه بسازم.

روي چه شعرهايي كار كرديد؟
يكي روي شعر ناصر خسرو بود. ريتم هايي كه توي سبك خراساني داريم مثل ناصرخسرو و ابوحفص سغدي، خيلي انتزاعي تر و گنگ تر و عجيب تر است نسبت به ريتم هاي بعدي. روي شعر نو هم همين طور. آمديم روي شعر سهراب سپهري كه اصلا فكر نمي كرديم بشود رويش آهنگ گذاشت، يك ريتم قشقايي گذاشتيم.

همان قطعه بودا ؟
بله. بعد به اين نتيجه رسيديم كه اين رابطه ساختاري و فارغ از معني را با هر شعر نوي جديد و زبان شناختي هم مي شود برقرار كرد. ديگر انبوهي از قطعه ها ساخته شد كه اسمش را گذاشتيم قطعه هاي ريتميك يا آوايي.

بعضي مي گويند كاري كه شما داريد با شعر كلاسيك مي كنيد، يك جور هجو اين شعرهاست.
يكي، دو توضيح متفاوت مي شود به اين قضيه داد: يكي اين كه در بعضي كارها مثلا كار دل مي رود ، به اين خاطر اين طور خوانده مي شود كه كلام فارسي دارد روي گام بلوز خوانده مي شود. روي اين حساب هم خواننده سعي مي كند كه توي آن وجوه آوايي كه دارد از حنجره اش خارج مي شود، نزديك شود به برخوردي كه گام بلوز با كلام انگليسي مي كند. قصد هيچ توهيني به مضمون حافظ نيست. بحث ديگر هم اين است كه اتفاقا اين برخورد فرمي ، تأثيرپذيري زيادي مي آورد و روكردن شعر حافظ به شكل هاي ديگر است.

توي قطعه تلخي نكند شيرين ذقنم ، واقعا اين اتفاق افتاده است؟
شكلوفسكي كه يك نظريه پرداز فرماليست است مي گويد: با داشتن تجربه هاي ما توي فرماليسم، يك شاعر، چند صد سال پيش در ايران توانسته كلام را به رقص دربياورد و رستاخيزي در شعر به وجود آورده. وقتي مولوي مي گويد: اي مطرب خوش قاقا تو قي قي و من قوقو / تو دق دق و من حق حق، تو هي هي و من هوهو و يا مي گويد: چون دل جانا بنشين بنشين، چون جان بي جا بنشين بنشين / عمري گشتي همچون كشتي، اندر دريا بنشين بنشين ، هيچ شاعري تا اين حد نتوانسته ريتم را وارد كلام كند. ولي وقتي كسي مثل شهرام ناظري، سراغ مولوي مي رود با يك آواز كشدار، ريتم را از شعر مي گيرد و همه اش استفاده آوازي مي كند. اما تعبيري كه من از زبان خيلي از آدم هاي معمولي شنيدم، اين است كه مولوي را نبايد خواند، بايد عربده زد. من خيلي غزل تلخي نكند را دوست داشتم و تا كار گروه دي پارتد كه يك گروه راك دهه هفتادي است را شنيدم، ديدم دقيقا با اين شعر همخوان است. آن چيزي كه آن ها دارند با گيتار فاز مي خوانند، عينا مي خورد به بحر عروضي اي كه مولوي دارد.كلا اين كار به نظر من، جانبداري است از شعر كلاسيك، نه توهين يا برخورد يا چيزي ديگر. تقابلي هم اگر باشد با برخوردهاي معمولي است كه با اين اشعار شده، نه خود آن اشعار. اين اشعار در خيلي از جهات از اين برخوردها امروزي تر و مدرن ترند.

ولي نمي شود منكر طنز توي كارهاي شما شد. اين طنز ريشه اش كجاست؟
يكي اين كه دليل موسيقايي دارد و من نمي توانم انكارش كنم و يكي اش هم واكنش خود آدم است نسبت به وضعيت بيرون. كلا طنز يكي از شاخصه هاي زمانه ماست. ما خيلي وجوه خنده دار و طنزآميز مي بينيم توي زندگي مان. ممكن است يكي، دو ساعت توي خيابان قدم بزني و كنار يك ماكسيما يك درشكه ببيني. اين وجه تناقض، توي هيچ كشور ديگري نيست. مراد فرهادپور توي مقدمه كتاب بكت ، يك جايي مي گويد: خيلي وقت ها واژه هايي كه فرهنگستان ادب فارسي مي سازد از واژه هايي كه توي برنامه هاي طنز براي مسخره كردن اين واژه سازي ساخته مي شود، طنزآميزترند. من اين موسيقي را يك جور واكنش و حتي اداي دين مي دانم به اين وضعيت.

دليل موسيقايي اش چيست آن وقت؟
به هر حال، بخش موسيقايي اين كارها بلوز است. بلوز هم حداقل تاويل و تفسيري كه من ازش ياد گرفته ام، اين است كه يك برخورد طنزآميز و يك خنده رندانه است به دنيا. شما وقتي زندگي خيلي از اين نوازنده هاي بلوز را نگاه مي كني، مي بيني هميشه سازش و زندگي اش و كافه و كنار خيابان بودن و روي كارتن خوابيدنش با هم يكي بوده اند. اين موسيقي انگار مال دل آن قضيه است، نه يك فضاي بزرگ و يك سالن اپرا و يك محيط فرهنگي شيك.

خب، سؤال اين جاست كه اصلا موسيقي بلوز چه ربطي به فرهنگ ما دارد؟
ببينيد، گفتم برايتان به لحاظ فرمي با كمي جابه جايي، بلوز شبيه موسيقي ما مي شود. يك نكته ديگر هم اين است كه موسيقي شهري ما با موسيقي شهري آن ها خيلي فرق دارد ولي موسيقي دهات آن ها كه همان بلوز باشد، شبيه موسيقي دهات ماست.

سبك زندگي خواننده هاي محلي ما هم مثل خواننده هاي بلوز است؟
اگر بخواهيم قياس كنيم، درست مثل قياس استاد شجريان است با علي غلامرضايي آلماجوقي كه توي روستاي آلماجوق قوچان زندگي مي كند. اصلا يك زمين كشاورزي هم از خودش ندارد. يك كارگر است و دارد روي زمين كار مي كند. دست هايش كاملا پينه بسته است و آدم احساس مي كند با آن دست ها حتي يك كار معمولي هم نمي تواند انجام دهد، چه برسد به ساز زدن. ولي وقتي اين آدم مي نشيند دو تار مي زند، مي بيني كه حسين عليزاده هم به گردش نمي رسد از لحاظ سرعت. آن آدم، سازش، ور رفتنش با تاك هاي انگور و بيل زدنش روي زمين، همه و همه جزو زندگي اش هستند. حالا مقايسه كنيد با كنسرتي كه فلان استاد موسيقي توي تالار وحدت با يك بليت گران، با تماشاچي هاي شيك و كلا يك سيستم فرهنگي خيلي رسمي كه انگار با زندگي واقعي خيلي فاصله دارد، برگزار مي كند. يك جور ويترين است انگار. اين نوازنده هاي دهاتي با آن نوازنده بلوز خيلي نزديك ترند.

خود شما چي؟
طنز جزو روحيات من هست ولي زندگي خود آدم در خيلي از لحظات دست خودش نيست كه انتخاب كند، مثلا آن جور زندگي كني يا اين جور. خيلي وقت ها هم ممكن است من توي موقعيتي قرار بگيرم كه مثل آن آدم هاي شيك، مجبور بشوم لباس نو بپوشم بروم تالار وحدت، فلان كنسرت را ببينم. ممكن است در ذهنم مدل محلي را بيشتر بپسندم، اما به خاطر الزامات زندگي امروزه، آدم مجبور است انتخاب بشود. البته لزومي هم ندارد آدمي كه دارد توي يك كلانشهر زندگي مي كند، سعي كند توي زندگي اش هم حتما مثل آن آلماجوقي كه مثال زدم باشد. ولي آدم توي موسيقي و كار عملي مي تواند سليقه اش را اعمال كند.

يك نكته ديگر درباره اين طنز؛ يك جاهايي مثلا توي تحرير كم مي آوري و يا با صدايت بازي مي كني. اين چي؟ اين مسخره كردن نيست؟
ما اصلا خواننده سنتي نداريم كه دو اكتاو تحرير بزند. بعضي از تحريرهاي من از دو اكتاو هم بالا مي زند و سه اكتاو مي شود. ولي به جاي اين كه بخواهم خودي نشان بدهم و منم زدن هنري باشد، همان تحرير، آخرش به يك شكلي طنز مي شود. يعني خواننده، آخر تحرير را ول مي كند، مي رود يك جاي ديگر. به مخاطب مي گويد اگر قرار است ما بخنديم، به خود من هم بخند. خود كاري هم كه من دارم مي كنم، چندان جدي نيست. يعني خود من هم مثل همه آن چيزهايي كه دارم توي كار مسخره مي كنم، مسخره ام. اين جور نگاه را خيلي مي پسندم كه تحرير به جاي اين كه تبديل شود به يك ملودي خيلي شيك هنري، يك جور راه نشان دادن همين طنز باشد. بگذار مخاطب بگويد كم آورد، خراب كرد، چه اشكالي دارد؟

شما آشنايي مداوم و نزديك هم با نوازنده هاي محلي داشته ايد؟
توي سربازي يك فرصت چند ماهه پيش آمد كه من و يكي از دوست هايم هر هفته جمعه ها مي رفتيم قوچان، منزل حاج قربان سليماني. توي همان سفرها سر راه رفتيم منزل آلماجوقي. خب، جلوي حاج قربان آدم هيچ وقت جرات نمي كند دست به ساز بزند. صرفا بسته به اين كه آن پيرمرد حال داشت يا نداشت، مي زد و مي خواند. آن ها رسمشان اين است كه براي مهماني كه از در خانه شان وارد مي شود، مثل اين كه چاي مي برند، تار هم مي زنند و طبعا ايشان هم لطف كرد و توي آن جلسات كه مي رفتم، ساز مي زد و من خيلي از مقام هاي خراساني را اين طوري حفظ كردم.

استقبال هلندي ها از كارتان چطور بود؟
عجيب بود. ارتباط گرفتند. البته مخاطب ها 50-50، ايراني و هلندي بودند كه برخوردها مشترك بود. خوبي كار اين بود كه توانستيم شعرها را ترجمه كنيم. بعضي وقت ها كه ترجمه انگليسي را مي خواندم، دست مي زدند، استقبال مي كردند. جالب بود.

با شعر حال مي كردند يا با آواز؟
به اين دوست هلندي ما كه آن جا برنامه را تنظيم مي كرد، گفته بودند ما نمي فهميم اين چي مي گويد، ولي احساس مي كنيم كه با شعر فارسي شيطنت كرده. جالب بود كه گرفته بودند اين موضوع را. تصميم دارم يك سري كار با مضمون انگليسي بكنم.

يعني چطوري؟
يعني آواز ايراني باشد و كلام انگليسي. خلاف تجربه اوهام؛ ملودي ايراني، كلام غربي. شعرها هم عجيب تر انتخاب شده اند، شعرهاي شاعراني مثل ادگار آلن پو و تي. اس.اليوت كه مي خواهم روي آن ها آواز ابوعطا اتود بزنم.

نوازنده خراساني وقتي مي رود آن جا، لباسش مثل ساز و آوازش محلي است. لباس محسن نامجو وقتي مي رود آن طرف، چه شكلي است؟
اتفاقا يك ايده داشتم كه شلوار جين را با لباس خراساني تلفيق بكنم. ولي خب، اين كار را نكردم. فكر مي كنم بايد يك چيزي توي اين مايه ها باشد.

توي قطعه ها اجراي دراماتيك زياد ديده مي شود. انگار خواننده دارد با صدايش بازيگري مي كند. مثلا توي قطعه حضرت علي(ع)، انگار شعر مولوي دارد نقالي مي شود يا توي قطعه اي كاش ، كاملا اجرا داريم.
كلا شايد آن دو ترمي كه تئاتر خواندم، توي شكل و ارائه كارها تأثير گذاشته. توي قطعه اي كاش ، خواننده فقط خوانندگي نمي كند و انگار دارد ديالوگ تئاتري مي گويد و اين ديگر از مقوله ارائه نت و آواز نيست.

در قطعه، واوا ليلي هم ناله و سر و صدا و حتي افكت زياد هست.
اين سر و صداها با شنيدن اين ملودي افغاني توي ذهن من بود؛ سر و صدايي كه ناخودآگاه، تصوير يك جور تيرباران و رگبار و جنگ در افغانستان است. پاساژهايي كه دادم، درست مثل جلوه هاي ويژه اي بود كه توي فيلم ها مي بينم. آن ناله ها هم براي خود من يك جور تقليد ناله هاي زن افغاني بود كه يك عزيزي را از دست داده. از طرفي ناله عاشقانه هم هست، چون واوا ليلي دارد اسم يك معشوق را صدا مي زند.

عکس پوستر فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

در فيلم چند كيلو خرما براي مراسم تدفين ، نقش پستچي را داشتيد؟ چطوري شد كه توي اين فيلم بازي كرديد؟
توي رودربايستي قرار گرفتم. به خاطر اين كه از يك سال قبل كه سامان سالور داشت فيلم نامه را مي نوشت، هي مي گفت من اين را دارم براي تو مي نويسم. من هم نتوانستم بگويم نه.

خوب بازي كرديد؟
حقيقت، من فرق بازي خوب و بد را همان موقع هم نمي فهميدم. الان هم نمي فهمم. آن جايي كه كات مي دادند و سامان مي آمد من را مي بوسيد، فكر مي كردم حتما خوب بازي كرده ام.

كلا پيگير فيلم و سينما هستيد؟
توي دبيرستان، سينما به اندازه موسيقي برايم مهم بود. مجله فيلم مي خواندم، پيگير بودم، فيلم مي ديدم، ولي الان در حد يك علاقه مندي است كه دوست دارم مرتب فيلم ببينم.
آقاي نامجو! مخاطب چقدر برايت مهم است؟ فقط به يك قشر خاص فكر مي كني؟
من بازتاب ها را كه ديدم، فكر مي كنم به چيزي كه مي خواستم رسيده ام. دوست داشتم قشر روشنفكري كه موسيقي ايراني را گوش نمي دادند، اين نوع موسيقي را گوش بدهند. يعني دوست داشته باشند و با موسيقي ايراني آشتي كنند كه دقيقا به همان قشر برخوردم. طرف مي گفت تا حالا شجريان گوش نداده ولي با اين كارها سه تار دشتي را گوش كرده.

شهرت چي؟ برايتان مهم است؟
كلا برايم خيلي ايده آل است كه قطعات، هر چه بيشتر بازتاب داشته باشد. مثلا خيلي از جوان ها كه بنيامين و آرش گوش مي دهند، دل مي رود را هم گوش بدهند. چند وقت پيش، يك فيلم بود توي موبايل دايي ام از يك مهماني كه جبر جغرافيايي را گذاشته بودند و باهاش مي‌رقصيدند، خيلي خوشحال‌كننده بود.

پس پاپ شدن را دوست داريد؟
موسيقي اي كه من توليد مي كنم واقعا پاپ به حساب نمي آيد، مال قشر خاص است. ولي كلا موسيقي پاپ را دوست دارم؛ موسيقي اي كه باعث ايجاد شور و شعف و پارتی مي شود را مي پسندم. نگاه من از دوره سربازي به بعد، تغيير پيدا كرد نسبت به موسيقي پاپ.

به خاطر آشنايي با موسيقي غربي؟
نه، فقط اين نبود. يك دوره اي يك سري كتاب خواندم توي اين مقوله از ميخائيل باختين و والتر بنيامين. اسم كتاب باختين، سوداي مكالمه، خنده و آزادي بود كه در آن خيلي به مقوله سيرك و كارناوال توجه كرده بود، بررسي تئوريك كرده بود و اين باعث شد كه اين مقوله براي من جذاب بشود. به اين نتيجه رسيدم كه ما اگر موسيقي پاپ نداشتيم و وارداتي بوده، به اين خاطر است كه اسطوره پاپ نداشتيم. يوناني هاي باستان ديونيوسوس را داشته اند كه خداي شادي جمعي است. ما اين را نداريم. سوگواري جمعي داريم، ولي براي شادي جمعي چيزي نداريم. يا اين كه داشته ايم و بعد قطع شده. موسيقي پاپي كه ما داريم، صرفا يك تقليد فرمي و موسيقايي است و فرهنگ پاپ، پشتش نيست؛ يعني عصار مي خواند، اعتمادي مي خواند و همه مي نشينند، گوش مي دهند و نگاه مي كنند، انگار شجريان دارد مي خواند. در صورتي كه بايد در مقوله پاپ، مخاطب و هنرمند قاطي شوند و حتي يك فضاي مشترك به وجود آيد و باهاش هم صدا شوند. ايده آل من، اين است.

فكر نمي كنيد اين پاپ شدن يا شهرت، باعث بشود كه طبق سليقة عمومي كار كنيد و آن حالت تجربه هاي شخصي از كارهايتان گرفته شود؟
چيزي كه از معروف شدن برايم مهم تر است، ثبات اقتصادي است. ولي نمي خواهم بلايي كه سر عليرضا افتخاري آمد، سر من هم بيايد؛ آدمي كه آواز ايراني را خيلي خوب مي خواند و يكي از اميدهاي آواز ايراني بود، اما چند تا كار ريتميك و نيمه پاپ خواند و هي تماشاچي بيشتر لذت برد و هي فروش بالا رفت و باعث شد كه اصلا سبك و سياق اين آدم تغيير كند. هميشه دوست دارم آن اورجينال بودن حفظ بشود، حالا مخاطب هر واكنشي كه مي خواهد نشان بدهد، نشان بدهد.

كارها چطوري پخش شد؟
اين چيزي است كه من هم نمي دانم. يعني تا عيد 85 آمار داشتم كه سي دي كارها به كي ها داده شده. كارها توي استوديو بود ولي پخش نشده بود. ولي مشخص است كه يك كانال نبوده و هر كس از طريقي، كارها به دستش رسيده. همين قدر مي دانم كه قضيه مربوط به امسال است.

يعني تا حالا بابت اين كارها هيچ چيز دست شما را نگرفته؟
نه.

شما كلا چند تا آلبوم ضبط شده داريد؟
پنج تا كه كارهاي دوتا از آلبوم ها پخش شده.

توي اين مدت پيش آمده جايي برويد كه كسي كارهاي شما را گوش بدهد؟
يك بار توي ماشين، يك نفر داشت ترنج را گوش مي داد. به اش گفتم چي داري گوش مي دهي؟ يك جوري برخورد كرد كه انگار من مزاحم موسيقي گوش دادنش شده ام. با اخم و تخم گفت: محسن نامجوست، اجازه نداد قاطي فضايش بشوم. آخر كار مي خواستم پياده بشوم، مجبور شدم خودم را معرفي كنم. مي خواستم بگويم مواظب باش پخش نشود. بعد، كارت شناسايي ام را نشان دادم تا باور كرد و با هم روبوسي كرديم. پارسال هم توي يك مهماني، يكي از دوستان دانشكده ازدواج كرده بود، من را به خانمش معرفي كرد و گفت: اين دوست ما سه تار مي زند. خانمش گفت: آها، راستي گفتي سه تار، يك كاري شنيده ام با سه تار كه خيلي كار عجيب غريبي است. دوستم گفت: خب، آن به جاي خود، ولي اين دوست ما هم خوب سه تار مي زند. همين طور بحث ادامه داشت تا اين كه دوست من گفت: خب، حالا آن اسمش چيه؟ خانمش گفت: محسن نامجو. گفت: خب، يخ كني، همين است ديگر!


خود قطعه ترنج چه جوري شكل گرفت؟ اصلا اين تركيب شعرخواجو با حافظ چطور پيش آمد؟
خيلي عجله اي بود، يعني صبحي كه مي خواست كار ضبط شود، شعر نداشتم. مي دانستم چه جور فرمي مي خواهم. نگاه كردم توي كتاب خواجو، دو سه بيت از شعر ترنج، خيلي بار ادبي و سطح بالايي داشت. مجبور شدم از حافظ هم به خاطر همخواني استفاده كنم.

چقدر طول كشيد آلبوم ترنج مجوز بگيرد؟
دو سال.

قطعه بخت سركش ، توي كدام آلبوم است؟
توي هيچ آلبومي نيست. يك قطعه شخصي بود كه براي دل خودم ضبط اش كردم. براي هيچ تهيه كننده اي ساخته نشده. كاملا يك وقت آزاد داشتيم توي استوديو. سازش را، همه اش را خودم زدم. يك مقدار كمي گيتار دارد و بيشترش هم خطوط آوازي است. زمانش هم برمي گردد به سال 83، براي يك شخص حقيقي بود و دلي. شايد به همين خاطر هم خيلي مورد توجه قرار گرفت. البته اسم اصلي اش هم چشمي و صد نم است.


توي كل قطعه ها كدام را خودتان انتخاب مي كنيد؟
طبق تجربه اي كه داشتم، همه بيشتر ترنج را پسنديدند ولي خود من قطعه اي كاش را مي پسندم؛ به اضافه آن قطعه چشمي و صد نم.


چرا؟
به خاطر آن خاطرة شخصي و خصوصي اي است كه از كار دارم؛ آن لحظه اي كه كار ساخته شده، اصطلاحا اسمش را مي گذاريم لحظات متراكم. يعني يك جور لحظه موكد است. آدم نسبت به اش يك خاطره خاص دارد.


انتخابت توي موسيقي ايراني چيست؟
الان كه هيچ كدام حقيقتش. ولي تو سال هاي نوجواني، شجريان كه هيچي، استاد است، اما غير از آن آهنگسازي هاي عليزاده را خيلي دوست داشتم. مشكاتيان را توي بيست سالگي اش مي پرستيدم. البته زماني كه او بيست سالش بود، من چهار پنج سالم بود، ولي منظورم كارهاي آن دوره اش است؛ كاستي مثل چاووش كه در حد شاهكار است واقعا. ولي همه آن آدم ها از نظر ذهني پسرفت كردند. يا مثلا عليزاده كجا در حد نينوا ديگر كار ساخت؟ اما، الان بيشتر موسيقي هاي مورد علاقه ام، موسيقي هاي خارجي است؛ مارك نافلر، جيم موريسن، باب ديلن كه مثل شجريان استاد است كه اصلا حرفي رويش نيست و يك سري از همين كارهاي تلفيقي.


كلا خورة موسيقي هستي؟
اين طوري كه مدام گوش بدهم نه. شايد راجع به فيلم اين حرص بيشتر باشد تا موسيقي. حقيقت، علتي كه زياد موسيقي گوش نمي دهم، رعايت بهداشت هم هست؛ بهداشت گوش. من زياد هدفون نمي گذارم، چون عمر گوش را كم مي كند.


توي جوان ها چي؟
گروه هيچ كس را، جديدا چند تا از كارهاشان را شنيده ام. رپ ايراني توليد مي كنند. البته، فقط كلامشان ايراني است. بد نيستند، اما هيچ كدام ايده آل نيستند. حقيقت، توي ايران ما هيچ چيز قابل عرضه اي نداريم.


چند تا كار از شماست كه كاملا يك كار سنتي صرف به حساب مي آيد. آدم احساس مي كند دوباره برگشته اي به همان حال و هواي معمول موسيقي سنتي.
حقيقتش اين است كه بعضي ملودي ها سال ها با آدم مي ماند، دوستشان داري و مي خواهي يك زماني اجرايش كني. اين كارها هم جزو آن دسته اند.

یک نمای دیگر از فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

فكر مي كني محسن نامجو تا چند سال ديگر چطور بخواند؟
حقيقت، نمي دانم. چون خيلي از همين علاقه هاي شخصي من، همين ملودي هاي قديمي است كه از بچگي شنيده ام و خيلي ازش لذت برده ام. مثلا يكي دو تا ملودي پاپ هست كه توي يك مقطعي با روح من بازي كرده و هميشه آرزوي خواندنش را داشتم. يكي دو سال ديگر اگر فرصتي بشود آن ها را هم ضبط مي كنم. ولي اين يك مسير خاص نيست. دوست دارم تجربه كنم. كلا بعضي وقت ها فكر مي كنم به شكل رندانه اي كليدي پيدا كرده ام و هر وقت بخواهم مي توانم بردارم و در صندوق را باز كنم. از طرفي سعي مي كنم كم فروشي نكنم، يعني واقعا جوري باشد كه قطعه هم قابل توضيح و ارائه باشد و تكراري نباشد. انگيزه ديگر، مضمون است. وقتي يك شعر جديد به ذهن من برسد، تحت تأثير شعر، ملودي مي سازم. يك راه جديد براي ملودي ساختن، الهام گرفتن از قطعات آن طرفي است. مثل قطعه مرغ شيدا كه اصلش مال ديويد بووي بود و بعد نيروانا آن را خوانده يا قطعه ليلاي كلاپتون را بيايم فواصل گامي اش را، ربع پرده ها را تغيير بدهم و ايرانيزه اش كنم.


كنسرت چي؟ برنامه اي براي كنسرت نداريد؟
چرا، قرار است تهيه كننده، يك سالن رسمي با مجوز بگيرند. با چند تا نوازنده هم يك صحبت هايي كرده ام. نوازنده هاي گيتار بيس و درام كه از بهترين ها هستند و خوشبختانه همه شان موافقت كرده اند.


ليسانس تان آخرش چي شد؟
اگر پيگير كارهاي آموزشي مي شدم، درست مي شد. اما تكليفم را خيلي وقت پيش با اين قضيه روشن كرده ام و هيچ علاقه اي ندارم كه توي دانشكدة هنرهاي زيبا درس بخوانم. ترجيح مي دهم فضاهاي جديد را تجربه كنم؛ مثلا بروم توي آكادمي جاز چيز ياد بگيرم يا حتي مطالعات تئوريك موسيقي مثل جامعه شناسي موسيقي يا زيبايي شناسي موسيقي داشته باشم. دغدغه كارهاي تحقيقاتي هم دارم كه تا آدم نرود توي محيط آكادميك نمي شود.

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:54 توسط hamed |